نامه های مامان

گل وخار

شاید نوشتن بعضی حرف ها آرامم کند...شاید بانوشته های پیشینم فاصله گرفته ام...شاید این نشانه آرامش باشد وبه قول معروف سازگاری..سازگاری هدیه شده ازخداوند..سازگاری ازنوع مادرانه....اینکه به خودت باید این باوررابقبولانی که وقتی ازکارروزانه به خانه میآیی نباید انتظار درآغوش گرفتن و بوسیدن فرزندت راداشته باشی..شاید خیلی احساساتی هستم...شاید گاهی باید باخودم کناربیایم.... +امروز درمورد نسیم.ص خیلی چیزها فهمیدم...نسیمی که امروز کنارم بود ..بمب انرژی وفهمیدن بود.....او که غلیان احساس مرا مثل اینکه رادار داشته باشد درک میکرد.کاش به آنچه گفته ام عمل کند...کاش!!!  +مرد ازصبح به خانه نیامده...خیلی گرفتاراست...ومن دلتنگش...دلم حرارتی که درخانه ازوجودش ...
30 مهر 1392

انیشتین میشویم!!!!!!!!!!!!

خداوند راتنها میتوان زمانی باتمام وجود حس کرد که میخواهی ازته دل فریاد بزنی...فریادی برای دلتنگی...فریادی برای کمک!!!!!! رابطه مستقیمی بین فریاد وخداوند وجود دارد....وقتی میخواهی صدایش کنی...تمام انرژی ات رادرون سینه ات جمع میکنی و میگویی خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!وشاید اگر غیرازخداوند رامیخواستی صدا کنی کل فلک ازصدای فریادت کرمیشد...ولی تنها وتنها نام خداست که درزمانی که میخواهی اسمش را بلند فریاد کنی نه تنها صدایت راکسی نمیشنود بلکه شاید خودت هم نشنوی...تنها طنین آن را درون قلبت حس میکنی که آن را به لرزه درمی آورد...بعد اشکت ازانحنای گوشه چشمانت سرازیرمیشود...وبعد آرام میشوی...!مثل یک خواب...مثل یک رویای شیرین...!!!!...
29 مهر 1392

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است میدانی مادر....باید بگویم ..راه هایی که برای رسیدن به تو طی کردم...حرفهایی که دردلم است ...امروز رفتم دکتر....وقراربود عمل لاپاراسکوپی شومم.....دکتر گفت باید دوماه صبرکنی چون این بازکه آی یو آى کردی دز داروها خیلی بالا بوده وشاید طبیعی باردارشوی....من هم گفتم چشم...ولی گفتم اگه توتمام سلول هامم دارو باشه من بارداربشو نیستم ....ولی بازهم باید صبرکنم...عاشقم...عاشق منحصربه فردبودنم...اینکه خاص شدم.. +با مامان جوون بعد بیمارستان رفتیم پالتوچرم سفارش دادیم۱میلیون+دوهفته دیگه میاد..مامان جون فلفل آسیاب کن برقی خرید+شیرموزبستنی مامان جون خرید خوردیم...خیلی خوشم بامامان جون ...
29 مهر 1392

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است امروز رعنارو اد کردم...ولی اون داشت با فاطمه حرف میزدو چت بااونوبه من ترجیح داد
28 مهر 1392

دلتنگ کسی باشی که هیچ وقت نبوده است!!!

  حالم بهتراست....ممنون که حالم روبهترکردی خدای من!!!!!.... شکربه خاطرهمه محبت ها وعشقی که دروجودم گذاشتی...نخواستی قلبم بمیره..نخواستی در اوج ناامیدی دفن بشم..تو خدای منی !!!!!!!...خدایی که مهربانترین مهربانانه ...خدایی که موهبت به بنده هاش چیزی از خدایی وبزرگی اون کم نمیکنه ....میدونم تو برام بهترین هارومیخوای...هروقت رفتم به کسی دل ببندم اونو ازدلم روندی...خواستی بفهمم که تنها تو باید درقلبم باشی...تنها ساکن این قلب متروکه تو هستی پروردگارا....حال که باید برای فازدرمان جدید چند ماه صبرکنم ...استقامتی عنایت کن تا بتوانم نبود فرزندم را تاب بیاورم....خیلی خنده داراست که دلتنگ کسی باشی که نه او رادیده ای ونه درآغوش کشیده ای..دلتنگ کسی باش...
28 مهر 1392

سرگشته

ازعروسی برادر دی آر.ص برگشتم....خوب بود ..بااینکه تنهابودم ولی خوش گذشت..ولی الان دلم گرفته است..همسربا دوستش رفت دوری بزندوقتی همسر نیست دلم میخواد ازجا کنده بشه....تمرکزندارم درس بخوانم..دنبال گم گشته ام میگردم....دلم بچمومیخواد..کسی هست آدرسشو بهم بده ...؟فقط بهم بگه اگه ازاین راه بری میتونی پیداش کنی!منم دیوونه واربه اون سمت برم و فقط محکم بغلش کنم و سرشو بچسبونم به سینه ام تا این دل وامونده ام آروممم بگیره ... آهنگ ملایمی دراتاق می اندازم .....میچرخم ومیچرخم تا بیفتمممممممممممممممممم
25 مهر 1392

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است وبه حقیقت تنها کسی که میتوانی دراوج تنهایی وبی کسی صداش کنی خداست...!!!۱ جایی که دستت به جایی بند نیست...جایی که تنهایی ..جایی که فکرمیکنی همه چیزومیتونی بااراده به دست بیاری ...میبینی فقط خداست که میتونه نجاتت بده...بهت کمک بده ..بهت بده
25 مهر 1392

انتظار

باید بنویسم..تا جایی که توان دارم..تا جایی که حرف دارم ...برایم مهم نیست کسی مرا بخواند یانه؟شاید دوستان زیادی دراین مدتی که وبلاگ داشته ام که دیگربه من سرنزنند...که البته شاید حق دارند..مشغله زندگی وگرفتاری ها یی که شاید من هم دارم و برایم سهل است سد بزرگی برایشان شده ..ولی خب !!!..باید بنویسم...خوب است اینجا آدم های زیادی رو میبینی ..یادم است چقد برای باران نوشتم..وحتی برایش وب ساختم ..بارانی که نوزادش را ازدست داده بود ودلتنگ...وحال دوباره مادراست ومن هیچ خبری ازاوندارم...یادم است چه شب هایی برای شنل قرمزی که عشقش تنهایش گذاشته بود نوشتم..واو با شنیدن یک کلمه ..بدون درک کردن من ..رفت..شاید زود رنج بود؟...وشاید حق داشت؟..نمیدانم..؟این...
25 مهر 1392

برای دخترم

    برای دخترم که نیست ولی جور ناجوری درعمق روحم مثل یک پرنده کوچک سفید آشیانه کرده! آه مادر...نمیدانی گاهی چقد دوست دارم  نازت بدهم.....قربان صدقه ات بروم.... دلم برایت تنگ است...دلتنگی به گلویم چنگ میزند وقتی میبینم میخواهمت ونیستی...عزیزمادر...نفس مادر...گلپرمادر...قناری کوچولوی مامان..خیلی ..خیلی ازاین جمله هابلدم مامان..باید باشی ..یعنی باید تو لحظه باشه تا قشنگترهاش ازذهنم تراوش کنه توت فرنگی شیرینم...!!!!(مامی عاشق توت فرنگیه) عشقم! میبوسمت مامان..وبه امیدروزیم تا درکنارم باشی ..برایم حرف بزنی و من درحالی که دست درموهای قشنگت میبرم حرف های قشنگت رو گوش بدم ...باهم بخندیم ..شوخی کنیم..وکلی اداهای مادر ودختری باهم دربیاریم.. ...
23 مهر 1392

[عنوان ندارد]

- ممنون به خاطر کامنت های پرازمحبتتون..ولی واقعا حوصله ندارم..دیشب شام نخوردم..باهمسری هم حرف نزدم -امروزکارنامه  آزمون زبان  MHLE روی سایت آمد...قبول شدم ..وتادوسال اعتباردارد..شکرت خدایا که کلی ازغم هام با اومدن نتیجه کم شد...
23 مهر 1392